زینت پدر

خاطرات شیرینی زندگیمان

خاطرات

سلام دختر گلم قلب

 

یه عالمه حرف نگفته دارم برات،اول از همه بگم تو این مدت خیلی خانم شدی ماچ،دیگه مثل قبلنا گریه نمیکنی

از وسطای مهر بود که رفتی مهدکودک ،منی که فکر نمیکردم حتی یه لحظه هم ازم جدا بشی ،هر طور بود بعد از مدتی یاد گرفتی تنهایی بری،الانم خیلی خوشحالی که میری ،صبا تا بیدارت میکنم زود بلند میشی اصلنم مامانو اذیت نمیکنی،برات سرویس گرفتم اسم مربی سرویست خانم حسنیه اسم مربیت هم خانم محمره،کلی شعر و قرآن یاد گرفتی ماشالله چون هوشت خوبه سرعت یاد گیریت خیلی بالاست،بعدا تو یه پستی شعرایی که یاد گرفتی رو میذارم.

راستی یه اتفاق دیگه که برات افتاد این بود که دندونت افتاد اول که لق شد منو بابایی خیلی نگران شدیم ،چون خیلی زوده برا افتادن دندونت،ولی وقتی پرسیدم گفتن مشکلی نیست .تا اینکه3 روز پیش موقعی که داشتی لواشک میخوردی دندونت افتاد ،اومدی دندونتو پشتت قایم کردی گفتی:مامانی ببخشید ،گفتم چی شده،بعد با یه حالت مظلومانه ای گفتی مامان دندونم افتاد ،دیگه لواشک نمیخورم،فدات بشم که اینقدر مودب و خانمی 

مامانی 1 ماهه پیش بود که عمه بابا به رحمت خدا رفت،نمیدونم بعدا که بزرگ شدی قیافشو یادت میمونه یا نه،عمه خیلی شما رو دوست داشت،خیلی زن مهربون و خوبی بود تا الان که الانه باورم نمیشه از بینمون رفته ،خیلی زود و در اثر بیماری خونی که داشت از این دنیا پر کشید و رفت.

 

عزیزم تنها مشکلی که بات دارم بد غذاییته هر چیزیو نمیخوری تازه جدیدا هم از چیزی که خوشت نمیاد اگه ببینی بت حالت تهوع دست میده،امیدوارم بزرگتر که شدی بهتر بشی چون هر چی باشه تو دختری فردا قراره مادر بشی

 

بابایی هم این روزا حسابی درگیر کار و دانشگاست،امروز ساعت 7 نهار خورد،الانم تو و بابایی خوابین

 

فردا میخوایم بریم اهواز البته بابا نمیاد فعلا من و تو میریم بابا میاد دنبالمون

 

فدات ،دوست دارم از طرف مامانی

[ چهارشنبه 20 / 9 / 1392 ] [ 0:07 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات

سلام مامانی ،منو ببخش که دیر به دیر برات مینویسم

میخوام اتفاقات این چند روز رو برات بنویسم،اول اینکه چند روز پیش دختر عمه سمیه به دنیا اومد،

البتهتو ندیدیش چون که دیگه ما برگشتیم خرمشهر،اول میخواستن اسمشو بذارن غزل ولی بعدش

نظرشونعوضشد گذاشتن ریحانه،اینم عکسشه،بیچاره هنوز نیومده به دستش آنژوکت زدن،آخه یه

خورده دورلبشکبود بود ولی ازش که آزمایش گرفتن دیدن خدا رو شکر سالمه  

 ریحانه                                                                                                                                      پریروزانگار یه خورده سرما خورده بودی و استفراغ کردی خیلی نگرانت شدم،ولی دیگه الان خوبی  

همون شبی که از اهواز برگشتیم گفتی می خوام برم حموم منم طبق معمول گذاشتمت که یکم آب بازی کنی ،که یه دفعه صدای جیغت رو شنیدمدویدم تو حموم و دیدم یه سوسک دیدی بیچاره بابایی ازخواب پرید و تو رو بغل کرد،منم با اینکه خودم از سوسک میترسم ولی کشتمش               بعدشم تا تونستم دلداریت دادم و به اون سوسک بیچاره مفلوک له شده کلی بد و بیراه!!   

 خیلی جشن تولد دوست داری ایشالله فروردین یه تولد خوب برات میگیرم

[ چهارشنبه 23 / 12 / 1391 ] [ 16:49 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
[ پنجشنبه 25 / 8 / 1391 ] [ 15:26 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
مامانی خیاط میشود!!

بالاخره بعد از مدت ها نتمون وصل شد.

دخترم شرمنده که مرتب نمیام برات بنویسم،مامانی مدتیه میره کلاس خیاطی،شما هم بعداز ظهرا

میمونی پیش بابا،تا من برم کلاس و برگردم،دوست دارم برات لباسای خوشکل بدوزم عزیزم  

خیلی دوست داری بری مهدکودک ولی وقتی میریم اونجا خیلی میترسی با اینکه بت میگم پیشت

میمونم،ولی بازم گریه میکنی ،متاسفانه هنوز هم جای خوبی رو پیدا نکردم که باب میلم باشه.

دیروز تولد بابا علی بود امروز مامان جون اینا اومدن خونمون و برای بابا کیک آوردن تو هم خیلی

خوشحال شدی.

علی جان همسر عزیزم،تولدت مبارک ، من و زینب از اینکه تو رو داریم خیلی خوشحالیم

                                      

اینم یه عکس خوشکل ازت توی فروردین 91

    

[ شنبه 20 / 8 / 1391 ] [ 0:35 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
شارلوت بستنی

دوستان عزیزم ،این شارلوت توی روزهای گرم تابستونی خیلی میچسبه ،امیدوارم درست کنید و از خوردنش لذت ببرید

 

اول عکساشو میذارم که دهنتون آب بیفته

 

   اینم برش خوردش

شارلوت

خب درست کردنش خیلی راحته،اول از همه رولت آماده تهیه میکنید،معمولا توی سوپر مارکتی ها پیدا

میشه اینم عکسش

رولت

بعد با چاقو به صورت خیلی نازک برش میدید،کف یک ظرف رو با سلفون میپوشونیم و برش های رولت رو

کیپ تا کیپ میچینید تا کف ظرف رو بپوشونه،بعد توش رو با بستنی وانیلی و کاکائویی ،گردو و مواد دیگه

ای که دوست دارید پر میکنید ،سعی کنید بعد از گذاشتن هر لایه کمی بستنی رو فشار بدید تا منسجم

تر بشه،بعد لایه آخر رو دوباره رولت بچینید و 7 الی 8ساعت در فریزر بذارید تا خوب ببنده،بعد هم

ظرفتونو برگردونید و تزیینش کنید به همین راحتی به همین خوشمزگی

[ دوشنبه 26 / 4 / 1391 ] [ 17:22 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
دختر عزیزم دوستت دارم

عزیزم مدتیه حوصله نمیکنم بیام برات مطلب بذارم.

امشب اومدم تا چند تا از شیرین زبونیاتو بنویسم.

عزیزم تو خیلی با احساس و مهربونی ،هر شب به مامانی میگی مامان میخوام بوست کنم و خیلی آروم 

میبوسیم بعدشم میگی مامانی تو هم منو ببوس قربون بوسیدنت

و اما یه چیز دیگه:یه مدت پیش یهو از دهنت در اومد گفتی :بی تربیت

منم دعوات کردم و بت گفتم حرف بدیه،همون موقع داشت پنگولو نشون میداد،که اونم گفت بی تربیت گفتی مامان پنگولم میگه خب،منم گفتم پنگول کار بدی میکنه،حالا از اون روز گیر دادی روزی 10 بار

میگی(با یه حالت قشنگ):مامان من من بی تربیت نمیگم فقط پنگول میگه،فقط گربه ها میگن

خلاصه اومدیم نگی این حرفو ،روزی 10 بار میشنویم

                              

چند شبه پیش که از اهواز اومدیم،تو قطار دست یه بچه ای سک سک دیدی و هی بهونه گرفتی که منم 

میخوام،منم گفتم باشه اول خونه میریم وسایلو بذاریم بعد سک سک تو هم هی گریه میکردی

نه اول سک سک بعد خونه،خلاصه با هزار تا دردسر اول رفتیم خونه،بعد هم رفتیم بیرون اول شام خوردیم

از پیتزا پیلیزی که خوشمزه بود بعد هم رفتیم برات سک سک خریدیم بعد که اومدیم سوار ماشین شدیم

گفتی :مامان اول سک سک نه، اول خونه

         

هفته گذشته رفتیم شلمچه،زیارت شهدا،اول از همه بهونه میگرفتی:میگفتی میخوام برم پارک ولی بعدش

که اونجا رفتیم خوشت اومد و همش بدو بدو میکردی.اینم چندتا از عکسای شلمچه

    زینب در شلمچه،تیر ماه 91

   

      اینجا بت گفتم اخم کن ویه اخم شیرین کردی

   

     یادمان شهدای شلمچه                           

 

 

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه 15 / 4 / 1391 ] [ 2:19 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
عزیزم تولدت مبارک

                                

زینب قشنگم ،دیروز تولدت بود.تولد ٣ سالگیت،چقدر روزا زود میگذرن،انگار همین دیروز بود که وقتی برای اولین بار دیدمت یه حس عجیب و ناشناخته ای بم دست داد و بعد فهمیدم این حس قشنگ حس مادری.

عزیز دلم الان که ٣ سالت تموم شده کامل حرف میزنی و ماشالله خیلی باهوشی.من وباباییم خیلی دوست داریم .دیروز مامان جون بتول اومد خونمون و برات کیک آورد خیلی خوشحال شدی و هی شمعتو فوت میکردی و شعر تولد تولدو میخوندی .بابایی هم برات یه خونه سازی خوشکل اورد.

مامانی امیدوارم همیشه تنت سالم باشه و یه عمربا عزت زندگی کنی میگن دعای پدر ومادر مستجابه .

    شکلکهای جالب و متنوع آروین

اینم چند تا از عکسات

              2 روزگی

              5 ماهگی  

               1 سالگی   

              کنار رود کارون 

[ پنجشنبه 31 / 1 / 1391 ] [ 18:00 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد