خاطرات
سلام مامانی
،منو ببخش که دیر به دیر برات مینویسم
میخوام اتفاقات این چند روز رو برات بنویسم،اول اینکه چند روز پیش دختر عمه سمیه به دنیا اومد
،
البتهتو ندیدیش چون که دیگه ما برگشتیم خرمشهر،اول میخواستن اسمشو بذارن غزل ولی بعدش
نظرشونعوضشد گذاشتن ریحانه،اینم عکسشه،بیچاره هنوز نیومده به دستش آنژوکت زدن
،آخه یه
خورده دورلبشکبود بود ولی ازش که آزمایش گرفتن دیدن خدا رو شکر سالمه 
پریروزانگار یه خورده سرما خورده بودی و استفراغ کردی خیلی نگرانت شدم،ولی دیگه الان خوبی
همون شبی که از اهواز برگشتیم گفتی می خوام برم حموم منم طبق معمول گذاشتمت که یکم آب بازی کنی ،که یه دفعه صدای جیغت رو شنیدم
دویدم تو حموم و دیدم یه سوسک دیدی بیچاره بابایی ازخواب پرید و تو رو بغل کرد،منم با اینکه خودم از سوسک میترسم ولی کشتمش
بعدشم تا تونستم دلداریت دادم
و به اون سوسک بیچاره مفلوک له شده کلی بد و بیراه!!
خیلی جشن تولد دوست داری ایشالله فروردین یه تولد خوب برات میگیرم


خاطرات
